یادداشت مجموعه نشنه ها و اختصارات
پیش گفتار
دیدگاه ها
غزلیات
ای نفس خرم باد صبا
اگر تو فارغی از حال دوستان ، یارا
شب فراق نخواهم دواج دیبا را
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
دوست می دارم من این نالیدن دل سوز را
امشب سبک تر می رنند این طبل بی هنگام را
چه کنده بنده که گردن ننهد فرمان را
تفاوتی نکند قدر پادشایی را
لاابالی چه مکند دفتر دانایی را
وقتی دل سودایی می رفت به بستانها
مارا همه شب نمی برد خواب
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
چنان به روی تو آشفته ام به بوی تو مست
دیر آمدی ای نگار سرمست
اگر مراد تو آشفته ام به بوی تو مست
بوی گل و بانک مرغ برخاست
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست
خرم آن بقعه که آرامگاه یار آنجاست
عشق ورزیدن و عقلم به ملامت برخاست
آن نه زلف است و بنا گوش که روز است و شب است
دیدار تو حل مشکلات است
هر صبحدم نسیم گل بوستان توست
اتفاقم به سرکوی کسی اقتاده است
شب فراق که داند که تا سحر چند است
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده ست
ای لعبت خندان لب لعلت که مزیده است
از هرچه می رود سخن دوست خوش تر است
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است
چشمت خوش است و بر اثر خواب خوش تر است
دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است
یارا،بهشت صحبت یاران همدم است
امشب به راستی شب ما روز روشن است
این بوی روح پرور از آن خوی دلبر است
این خط شریف از آن بنان است
ز من نپرس که در دست او دلت چون است
بخت جوان دارد آن که با تو قرین است
گر کسی سرو شنیده است که رفته است این است
بتا هلاک شود دوست در محبت دوست
این مطرب از کجاست که بر گفت نام دوست
زحد گذشت جدایی میان ما ای دوست
آب حیات من است خاک سر کوی دوست
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
مشنو ای دوست که بعد از تو مرا یاری هست
دردی است درد عشق که هیچش طبیب نیست
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
جان ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
دل نمانده است که گوی خم چوگان تو نیست
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
این که تو داری قیامت است نه قامت
خوش می روی به تنها ، تنها فدای جانت
بیا که نوبت صلح است و روزکار عنایت
موین رها مکن که چنین درهم اوفتد
دیدار یار غایت دانی چه ذوق دارد
کس این کند که دل از یار خویش بردارد
مگز نسیم سحر بوی یار من دارد
باد آمد و بوی عنبر آمد
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد
شورش بلبلان سحر باشد
شب عاشقان بی دل چه شب دراز باشد
نظر خدای بینان طلب هوا نباشد
آن به که نظر باشد و گفتار نباشد
دوش بی روی تو آتش به سرم بر می شد
سرمست به کاشانه به گلزار برآمد
سعدی اسنک به قدم رفت و به سرباز آمد
آن سرو که گویند به بالای تو ماند
حسن تو دایم بر این قرار نماند
اینان مگر زرحمت محض آفریده اند
درخت غنچه بر آورد و بلبلان میتند
پیش رویت دگران صورت بر دیوارند
خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند
ناچار هر که صاحب روی نکو بود
من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود
گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
سرو بالایی به صحرا می رود
ای ساربان، آهسته روی که آرام جانم می رود
بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید
امیدوار چنانم که کار بسته برآید
که برگذشت که بوی عنبر می آید
دولت جان پرور است صحبت آمیزگا ر
زنده کدام است بر هوشیار
هرشب اندیشه دیگر کنم ورای دگر
مادرین شهر غریبم و درین ملک فقیر
برآمد باد صبح بوی نوروز
مبارک تر شب و خرم ترین روز
امشب مگر به وقت نمی خواند این خروس
آن که هلاک من همی خواهد و من سلامتش
رها نمی کند ایام در کنار منش
زینهار از دهان خندانش
خطا کردی به قول دشمنان وش
رفتی و نمی شوی فراموش
گردن افراخته ام بر فلک از طالع خویش
هرکسی را هوسی در سروکاری در پیش
گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
چشم خدا بر تو ای بدیع شمایل
بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول
رفیق مهربان و یار همدم
روزگاری است که سودازده روی توام
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
من خودای ساقی، از این شوق که دارم مستم
من از آن روز که در بند توام آزادم
از در درآمدی و من از خود به در شدم
خرامان از درم باز آکت از جان آرزومندم
شکست عهد محبت نگار دلبندم
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
دو هفته می گذرد کان مه دو هفته ندیدم
می روم وز حسرت به قفا می نگرم
تویی برابر من یا خیال در نظم
من آن نیم که دل از مهردوست بر دارم
من اگر نظر حرام است بسی گناه دارم
به خدای، اگر بمیرم دل از تو بر نگریم
از تو با مصلحت خویش نمی پردازم
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
تا خبردارم بی خبر از خویشتنم
گر تیغ برکشد که محبان همی زنم
آن دوست که من دارم که ان یار که من دانم
آن نه روی است که من وصف جمالش دانم
اگر دستم دهد روزی که انصاف از تو بستانم
سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم
گر دست هزار جانم
مرا تا نقره باشد می فشانم
زدستم بر نمی خیزد که یک دم بی تو بنشینم
من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم
امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم
ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیدم
ما در خلوت به روی خلق ببستیم
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
ما گدایان خیل سلطانیم
برخیز که می رود زمستان
چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
دو چشم مست میگونش ببرد آرام هشیاران
قیمت گل برود چون تو به گلزار آیی
تو از هر در که باز آیی به این خوبی و زیبایی
خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
سل المصانع ر کبا تهبم فی الفلوات
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی
بخت آیینه ندارم که در او می نگری
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
خوش بوی یاری و یاری از کنار سبزه زاری
تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
مرا تو جان عزیزی و یا رمحترمی
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
آسوده خاطرم که تو در خاطر منی
اگر تو میل محبت کنی و گر نکنی
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
نگویم که آب و گل است این وجود روحانی
نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی
دیدار می نمایی و پرهیز می کنی
شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
واژه ها و نامها
راهنمای آرایه های بدیعی
کتابنامه