یادداشت مجموعه ستایشگر روشنای صبحگاهان
دیدگاهها
قصاید
خاقانی ، ازین درگه دریوزه عبرت کن
نیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشا
فلک کژ روتراست از خط ترسا
صبح برآمد زکوه چون مه نخشب ز چاه
منم به وحی معانی پیمبر شعرا
آن مصر مملکت که تو دیدی خراب شد
دیر خبر یافتی که یار تو گم شد
چه سبب سوی خراسان شدنم نگذارند
رخسار صبح پرده بعمدا بر افکند
عید است و پیش از صبحدم مژده به خمار آمده
نازنینان منا مرد چراغ دل من
صبح وارم کافتابی در نهان آورده ام
هر صبح سر به گلشن سودا برآورم
من اندر حصار رضا می گریزم
انده گسار من شد و انده به من گذاشت
جان فشام عقل پاشم فیض ران، دل دهم
بس جوانم به دعا جان مرا دریابید
درین منزل اهل وفایی نیایی
به دست همت طغرای بی نیازی دار
صبح از حمایل فلک آهیخت خنجرش
غزلیات
رخ تو رونق قمر بشکست
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
صد یک حسن تو نوبهار ندارد
جانم به سجود آید چون پرده براندازد
عشاق بجز یار سرانداز نخواهند
آمد نفس صبح و سلامت نرسانید
در سینه جانبازان سودای تو اولی تر
به هر مجلس که بنشینی تویی در چشم من، زیرا
ما حضرت عشق را ندیمیم
مرا تا جان بود جانان تو باشی
کاشکی جز تو کسی داشتمی
عمرم به کردن رفت و ندانم که مرایی
رباعیها
چند قصیده بدون شرح
انصاف در جبلت عالم نیامده ست
رخسار روزگار پر از گرد کرده اند
شبروان چون رخ صبح آینه سیما بینند
صبح خیزان بین به صدر کعبه مهمان آمده
از همه عالم کران خواهم گزید
کار زمانه را سروپایی نیافتم
بنمود صبح صادق دین محمدی
جهان فرش تست آستینی برافشان
فهرستها
فهرست آیات قرآنی
فهرست احادیث نبوی
فهرست واژه ها و تعبیرات
فهرست نام های خاص
فهرست مکان ها
کتابنامه