|
|
|
| |
| |
دنیا بجز افسانه نیست
فروش با تخفيف ويژه براي مدتي محدود : 44,000ريال
(20
درصد تخفیف)
*گزیده ای از این رمان* شسمی خانم با اون پا دردی که داشت، رفت و لیوانی آب واسم اورد و منو بغل کرد و بوسید و وادارم کرد تا آب رو بخورم بعد از اینکه کمی آروم شدم، همونطور که سرم رو تو بغلش گرفته بود، ماجرای اوارگی من رو تعریف کرد: اینطورکه من از مادربزرگ خدا بیامرزت شنیدم پدر و مادرت با هم اختلاف خیلی شدیدی داشتند، و میخواستن از هم جدا شن، واسه همین هم تو رو آورد پیش خودش و بالاخره تو شش هفت ماهه بودی که مادر و پدرت از هم جدا شدن. مادر بزرگت همسایه دیوار به دیوارمون بود. با هم دوستای صمیمی بودیم. بعد از یکی دو هفته یکی از همسایه ها واسم خبر آوردن که حالش خرابه. منم پاشدم و رفتم دیدنش. طفلک دچار حمله قلبی شده بود و بالاخره دو روز بعد عمرش و داد به تو و مرد. اوائل یکی از همون همسایه ها تو رو نگهداری می کرد ولی بعدها صدای شوهرش دراومده بود و چون نمیتونست بیشتر از این نگهت داره، سپردت به من. منم که از اول بچه دار نشده بودم تو رو با خودم اوردم و بزرگت کردم. چند روز بعد عطیه خانوم همسایه بغل دستی مون اومد که به شمسی خانوم سر بزنه. من توی اتاق بودم و داشتم مشق هامو می نوشتم که خانوم بزرگ صدام کرد وقتی رفتم رو به من کرد و گفت عطیه خانم می گه که میتونی پدر و مادرت رو پیدا کنی. بیست سال بعد...
| | |
| |
|
|