|
|
|
| |
| |
جسدهای شیشه ای
(متاسفانه در حال حاضر امكان سفارش اين كالا به دليل اتمام
موجودي وجود ندارد.)
بخشی از متن کتاب::
«در آن شب رحیم می دانست اتفاق دیگری به جز گردش برای طلعت افتاده است. وقتی کاوه را در چند متری گرمای بخاری چوب سوز خوابانید، رحیم آمد و کنارش نشست. برق را خاموش کرده بود تا به چشم کاوه نزند و راحت بخوابد. رحیم در نور زرد رنگ کنده ای که می سوخت گفت: - می خوام باهات حرف بزنم طلعت با نفس حرف زد که کاوه خواب است، گفت: - می شنوم. اما یواش، تازه این بچه خوابیده سکوت شد. صدای سوختن چوب با بوی مطبوع فراگیرش و صدای آرام و یکنواخت باران که به ایوان می ریخت امکان گفتگوی تند را از هر دو گرفته بود. - می خوای از زندگیت برم بیرون؟»
| تعداد صفحه: 771 |
|
نوبت چاپ: 5 |
|
|
|
|
| | |
| |
|
|