|
|
|
| |
| |
با بهار
قيمت فروش : 89,000ريال
"این نوشته ها برگرفته از یک داستان واقعی است با تغییرات جزیی"
در کنار مریم روی پله های حیاط نشسته بودم و به رفت و آمدی که در خانه جریان داشت، نگاه می کردم. هر کسی می رسید، لحظه ای نگاهم می کرد، دستی بر سرم می کشید و از کنار ما می گذشت و داخل ساختمان می شد تا به مادرم تسلیت بگوید، قطره های درشت اشکم را پاک کردم و به تصویر او در قاب عکسی که روی میزی کوتاه در کنار دیس های خرما و حلوا در گوشه ای ایوان به چشم می خورد ، چشم دوختم؛ عکسی که دیگر هیچ شباهتی به خودش نداشت؛ صورتش جوانی و سلامت را فریاد می زد؛ با همه ی تلاشی که در مهار کردن موهایش داشت، دسته ای از آن روی پیشانی اش ریخته بود و لبخندی گنگ که در چهره اش دیده می شد، زیبایی مردانه اش را در نظرم دو چندان می کرد. سرم را روی زانوهایم گذاشتم و بی اختیار به یادش با صدای بلند گریه کردم. او دیگر در میان ما نبود و من و علی یتیم شده بودیم. با اینکه هر چند مدتها بود که دیگر سایه ی پدر را بر سر نداشتیم و او فقط اسمی بر ما داشت، حالا دیگر واقعا رفته بود.
| تعداد صفحه: 798 |
|
نوبت چاپ: 1 |
|
|
|
|
| | |
| |
|
|